تبليغاتX
قرقره آب نمک
ترجمه کاغذ های سفید از تبادل نظر کردن با دود سیگار سخت تر است
 


قصه های شکلاتی

بعضیاشون خیلی خوشمزن ، خیلی شیرینن

درست هم مزهء قصه های پرتقالی رو می ده !

اولش شیرینن ، تو ادامه شیرینن ، آخرشم شیرین می مونن .

اولش معلوم نیست ، واسه من شیرین بود ، یهو تلخ شد ...

مثله پیغامی که ساعت پنج صبح برسه به دستت ...

شبای شیرینت با یه صبح تلخ تموم میشه ...

یه قصهء شکلاتی تلخ و شیرین ...

مثله این می مونه که دست بذاری تو دست یه بچه

هم قدش بشی

بشی فراری از همهء آدم بزرگا

آدم بزرگایی که قصه های شکلاتیشون تلخ میشه

اونقدر تلخ که می تونی سرتو بزاری رو دستهء سازتو زیر لب بخونی

 

          دیدی ای دل که غم دوست دگر بار چه کرد ...

 

همونقدر شیرین قصهء پرتقالی بچه ها

که بتونی سرتو بلند کنی و بخندی به آدماش ، آدم بزرگاش ...

می تونی با یه شکلات خدا بشی ...

می تونی هر پنج تا انگشت دست یه بچه رو با یه انگشتت بگیری

می تونی به سادگیش خیره بشی و ...

می تونی خیره بشی به بستن پنجره ها ، که می تونه یه صیح رو برات تلخ کنه ...

می تونی سکوت کنی ...

می تونی فریاد بزنی ... آره فریاد بزنی ... که من نزدم ...

می تونی از خدا بخوای ... که من نخواستم ...

که گذاشتم خودش بخواد ... خود خدا بخواد ...

من گفتم دلم حراجه ... حراج ...

که اونم نخواست ...

که خدا نخواست ...

 

+ آب نمک قرقره شد در  بیست و نهم مرداد 1388...  توسط حسین | 
 

 


شما به استراحت مطلق نیازمندید

سه هفته بعد از فرستادن یک نامه به یک انستیتوی روان درمانی
به توصیهء یک همراه قدیمی برای پیدا کردن راهی که بتونم با یک آرامش نسبی به زندگی ادامه بدم

غروب اولین روز از ماهی که 25 سال پیش تو این ماه به دنیا اومده بودم

شروع کردم به تشریح هر چیزی که از لحظهء باز کردن چشم تو یک صبح نسبتا سرد تا لحظه هایی که برای فرار از مجادلهء من با هر عنصر خیالی که برای تبدیل شدن به واقعیت از هر راهی برای نفوذ به مغزم واهمه ای نداشتند ، سرم رو با تکرار نوشتن یک جمله و خط خطی کردن همون نوشته گرم می کردم اتفاق می افتاد .
  
:

سلام
نسبت به اینکه این نامه رو می نویسم هیچ احساسی ندارم
جز اینکه اعتقادی به این کار ندارم
مثله یک میخ ، چکش خورد تو سرم
فرو رفتم تو دیوار
دستام دارن کش می آن ، پاهام دارن گز گز می کنن
امیدوارم تو دانشگاه بهتون آموزش داده باشند که چطور بتونین هر زبونی رو بفهمین .

""
سه هفته بعد
یه نامه که با کمترین دقتی میتونستم تشخیص بدم که مسئول مراسلات معتبرترین انستیتوی روان درمانی یا به اندازهء کافی حوصله نداشته ، یا آب دهان به اندازه کافی نداشته تا به دقت تمبر رو روی پاکت بچسبونه .
 
""
سلام دوست عزیز
شرح نامهء شما به دقت توسط گروه کارشناسان و متخصصان انستیتو مورد بررسی قرار گرفت

شما به استراحت مطلق نیازمندید
 
""
.
.
.
. . .

+ آب نمک قرقره شد در  یکم آذر 1387...  توسط حسین | 
 

 


 

مثله این می مونه بشینی سر کوچه

هر غروب ، هر کوچه

بشینی رو پلهء هر بانک

هر روز

چادر سیاهت رو سرت کنی ، صورتت رو بپوشونی

اونقدری ببینی که فکر می کنی کافیه فعلا" واسه دیدن پاها

دستی که میره تو هر جیب

هر جیبی که لابد هرگز نونی توش نبوده

یه بار هم : دنگ ...

هر روز چند بار صداش تو گوش تاریخت می پیچه ؟

*

وز وز کردن هر بچه

هر بچه با هر عروسک

شایدم انگار نه انگار

شایدم تورو یاد بچهء خودت میندازه ؟

که مرد ، که زندست

که کجاس ؟ سر هر کوچهء دیگه ؟

شایدم یه قطره ، یه لحظه

دوباره ...

هر بچه ، هر عروسک ، هر لباس

*

امید ببندی به یه نایلون ، سر هر کوچه

یه سطل ، سر هر کوچه

اونقدری ببینی که کافیه

کافیه فعلا" واسه زنده موندن


+ آب نمک قرقره شد در  ششم مهر 1387...  توسط حسین | 
 


همین جاست زمین

شاید تلخ

شاید شیرین

نه حکمی و نه حاکمی

ساده بودیم ، سرد

ساده بودیم ، پر حرارت

هم نفس و هم قدم با آرزوها

شاید که رسیدیم و شاید نه

گام در راه

گام در بیراهه

قمار توبه

و قمار گناه بی اراده

نه اجباریست

نه منظوری

سبب با نور زیستن بود


+ آب نمک قرقره شد در  بیست و هفتم شهریور 1387...  توسط حسین | 


خیلی وقت بود که داشتم روش کار می کردم .

تقریبا تموم هم شده بود

نسبتا همون چیزی هم شده بود که می خواستم .

یعنی وقتی نگاش میکردم منو یاد بزرگترین سوال تموم رندگیم مینداخت .

همه چیزش همونی شده بود که دلم میخواست .

فقط مونده بود رنگش .

اصلا به این فکر نکرده بودم چه رنگی رو باید انتخاب کنم .

اصلا رنگش رو حس نمی کردم .

این بهترین مجسمه ای بود که تا اون روز درست کرده بودم .

هنوزم بهترین کارم همون بوده .

می خواستم بهترین رنگ رو هم براش انتخاب کنم .

ولی وقتی نگاش می کردم چیزی رو حس نمی کردم

هر رنگی می تونست باشه غیر از آبی و سبز

شاید زرد ...

کم کم داشتم اذیت می شدم

نمی تونستم پیداش کنم . تا وقتی هم که پیداش نمی کردم آرامش نداشتم .

دیگه مجبور بودم که حس کنم

ولی اینجوری نمی شد . باید میرفتم .

باید از نزدیک لمس می کردم .

به خودم گفتم میرم . ولی وقتی بر میگردم که رنگ رو پیدا کرده باشم .

اولش از کوچه ها و خیابونایی رفتم که خلوت تر بودن .

به صورت همه نگاه می کردم

به بعضی ها هم خیره میشدم .

ولی فایده ای نداشت .

رفتم تو بازار . رفتم تو خیابونی شلوغ و پر رفت و آمد

بازم همونجور

به هر کسی که رد میشد نگاه میکردم .

یه مسیر رو اونقدر رفتم و برگشتم که دیگه قیافه بعضیا برام آشنا شده بود .

ولی بازم هیچی .

هیچ رنگی ثابت نبود .

هیچ حسی برتری نداشت غیر از یک چیز .

ولی این اون چیزی نبود که من دنبالش بودم .

نمی خواستم به اینجا برسم .

نمی تونستم همچین چیزی رو باور کنم .

نمی خواستم که باور کنم .

داشتم کلافه می شدم .

تصمیم گرفتم بر گردم .

دیگه چرخیدن هیچ فایده ای نداشت .

می دونستم چیزی رو حس کرم که فقط منحصر به امروز نبود .

دیروز هم همین بود .

امیدی هم نبود که فردا این نباشه .

دیگه موقع برگشتن به هیچ کس نگاه نمی کردم .

فقط میخواستم که برگردم .

...

دوباره نشستم جلوی مجسمه .

چند لحظه بهش خیره شدم .

نمی خواستم به زحمتی که براش کشیده بودم فکر کنم .

نمی خواستم یادم بیاد که چه شبایی رو تا صبح بیدار مونده بودم .

چه حرفایی رو که فقط به اون گفته بودم .

دیگه نمی تونستم تحمل کنم . باید نتیجه کارمو می یدم .

بلند شدم گرفتمش تو دستام

جوری کوبیدمش زمین که تا چند لحظه همونجور شوکه شده بودم .

خورد شد .

به معنای تمام خورد شد .

وقتی نگاش می کردم تیکه تیکه بود .

هر چی رنگ داشتم اوردمو ریختم روشون .

بازم نمی تونستم باور کنم .

ولی چیزی که داشتم میدیدم همون چیزی بود که حس کرده بودم .

...

+ آب نمک قرقره شد در  سی ام فروردین 1387...  توسط حسین | 

 

سلام آقای گدا !!

سلام خانوم کولی !!

هر روز ، شمارو سر این چهار راه

و شمارو سر یه چهار راه بالاتر می بینم

آقای گدا ! خانوم کولی ! شما با هم نسبتی دارین ؟!

خانوم کولی ! شما میدونی چرا هر وقت آقای گدا می گه یا علی ، یا علی  ، من اولش خندم می گیره ؟؟

آقای گدا ! شما می دونی چرا خانوم کولی همیشه چادر ترنج دارش رو شونه هاش افتاده ؟؟

...

خانوم کولی با این قد بلندش و چشمای گود رفتش ...

آقای گدا با این ریش فر خورده و عصای همیشه رو دوشش ...

...

خانوم کولی ؟! نکنه آقای گدا به شما نظر بد داره ؟؟

سرتو بیار پائین تر ، به آقای گدا عشق هم نسیه میفروشی ؟؟

...

سر این چهار راه رونق یا علی بیشتره یا سر یه چهار راه بالاتر رونق چادر ترنج ؟؟

...

آفای گدا ! جیب به جیب با هم عوض

صد تومنم من سر میدم

بهم بگو ، فقط بگو سرمهء چشم گدا تره ؟!

صد تومنم من سر میدم

...

خانوم کولی ، روم به روت

هزار تومن من سر میدم

بهم بگو آقای گدا ، شبا کجا میخوابه ؟

راست میگن آتیشه اسفندتو ، آقای گدا سرخ میکنه ؟

لالایی بهش قرض میدی ؟؟

...

اگه آتیشتو الو نکنه ؟!

...

وا

وی

لا

کجا بودم ، کار دلو ندیدم ؟

چادر گلی نسیه بودو

یا علیم بزک بودو

خندیدم ؟!

وا      وی        لا

...

+ آب نمک قرقره شد در  بیست و هفتم بهمن 1386...  توسط حسین | 

...



همین

+ آب نمک قرقره شد در  بیست و یکم دی 1386...  توسط حسین | 
 


مثله این می مونه که وقتی دو سه سالت بیشتر نیست ، تو خیابون دست مادرتو ول کنی

مطمئنا تو اون لحظه مادرت به هیچ کس غیر از تو فکر نمی کنه

سریع می آد سمتت ، دوباره دستتو می گیره

این دفه محکم تر از قبل

تو اون لحظه ها هیچ چیز خطرناکی برای تو وجود نداره

هیچ چیزی رو بد نمی بینی

همه چیز همون جوره که تو می خوای

تا دو تا قطره اشک از چشمات بیاد هر چیز بزرگی که تو دنیا وجود  داشته باشه به دست می آری

یه شکلات ، یه آدامس ، پفک

شاید یه عروسکه باور نکردنی

***

مثله این می مونه که وقتی دو سه سالت بیشتر نیست تو خیابون دست مادرتو ول کنی

چند لحظه بگذره

چند دقیقه بعد

ویران کنندس اگه دیگه کسی دستتو نگیره

کسی که بشناسیش

زجه بزنی ، ولی دیگه یه نگاه آشنا برات وجود نداشته باشه

آدما تبدیل میشن به کرمای ایستاده

دور تا دورت رو می گیرن

مادرت دیگه رفته

بر نمی گرده

حاضر نیستی بادکنکت رو ول کنی آ چون آخرین چیزیه که از جنس خودته

اون چشمائی که اونقدر اشک توش جمع شدن که انگار تموم ابرای دنیا رو واسه باریدن جمع کردن تو دلت

می خوری زمین ، ولی بازم بادکنکت رو ول نمی کنی

اینجاس که دیگه دلم طاقت نمی آره

می خوام بیام زل بزنم تو اون چشمای خون شدت

ولی دستتو نمی گیرم

اگه منو نگاه کنی و آروم بشی ، اون وقت دست همدیگه رو می گیریمو می ریم همون جائی که فرشته ها منتظرمونن

اگه به چشمای من نگاه کنی و بازم گریه کنی و بخوری زمین ، اون وقت منم یه بادکنک می گیرم دستم و گریه می کنم و زجه می زنم

منم راهمو گم کردم .


+ آب نمک قرقره شد در  چهارم دی 1386...  توسط حسین | 

 


چون دو تا استکان بود دو تا چایی ریختم .

وگرنه تنها بودم .

هیچ کدوم رو هم نخوردم ، پا شدم اومدم.

منتظر ارسطو ( همون فیلسوف یونانی ) هم نموندم ، چون نمی آومد ، می دونستم که نمی آد .

نمی آومد چون اولین باری هم بود که من درست سر وقت رفتم سر قرار .

وقتی چایی رو می ریختم تو استکان به این فکر می کردم که من جزو تصورات ارسطو هستم یا ارسطو جزئی از توهمات من ؟؟

در هر دو صورتش فقط یک دلیل وجود داشت که هیچ کدوم از اون دو تا چایی رو نخورم  .

بارون می اومد ، وقتی هم که بارون بیاد دلیلی وجود نداره که حتما چایی بخوری .

استکانارو دستم گرفتم ، فقط برای چند دقیقه گرم شدم .

هیچ کدوم رو هم نخوردم ، پاشدم اومدم .

 

+ آب نمک قرقره شد در  بیست و نهم مهر 1386...  توسط حسین | 

 


دلم برای ارسطو  ( همون فیلسوف یونانی ) تنگ شده .

یه مدت نسبتا طولانیه که هیچ ملاقاتی نداشتیم

آخرین باری هم که با هم قرار ملاقات داشتیم من سر قرار نرفتم .

داره زمستون میشه ، منم که دیگه کمتر فرصت می کنم از زیر پتو بیام بیرون .

احتمالا اگه فردا بارون بیاد من لخت میشم میرم زیر بارون .

حتما آنفلوانزا می گیرم ، اینجوری حتما ارسطو می آد که بهم سر بزنه .

 سر شب که می خوام بخوابم پشت در رو میندازم و می خوابم .

می دونم وقتی ارسطو بیاد در نمی زنه .

اصلا پاش به خونه ما نمی رسه ، همون سر کوچه منهدم میشه .

یه گدا می شینه سر کوچمون که سه تا زن داره ، زن سومش رو همین تازگیا گرفته .

ارسطو حتما می فهمه که من چرا آنفلوانزا گرفتم .

ارسطو نمی آد .

می ره .

تا وقتی اون گدا سر کوچمون باشه ارسطو زنگ در خونمون رو نمی زنه .

می تونم با گدا منهدم شدن ارسطو رو ببینم ، ولی اون قبل از انهدام می ره ، تا یه روزی یه جای دیگه با هم قرار بزاریم که گدایی وجود نداشته باشه ، فقط ما دو تا باشیم

اون روز هم ارسطو منهدم میشه .

...

+ آب نمک قرقره شد در  بیست و هشتم مهر 1386...  توسط حسین |